من خنده را از ادم برفی یاد می گیرم که با یه پا و دو چشم دکمه ای توی سرما می خندد
آنقدر، مردم دار بود كه آخر ، مردم دارش زدند .
من معمارم معمار بخت خویش
چون حرفهای مفت ميزد ، پولی گيرش نميآمد .
اگر ندونیم به سوی کدوم بندر بادبان انداختیم هیچ بادی مساله نیست
آنقدر روابط عاطفی و انسانی ، سرد و يخ شدهاند كه......... كارخانجات يخچال و فريزرسازی ،رو به ور شكستگی هستند
هرچه بیشتر اوج بگیری در نظر افرادی که پرواز را نمی دانند کوچکتر می شوی
وقتی گويندهای ، سخنش را نا تمام ، تمام كند.... بيچاره شنونده ، مجبور است آخرش را خودش در ذهنش تمام كند .
وقتی این همه اشتباه جدید هست که میتونیم مرتکب بشیم چرا باید همون قدیمی ها رو تکرار کنیم
آنقدر حرفاش چركين بود كه گوشامو كيسه كشيدم.
من مثل دریا میشم تا اگر سنگی به طرفم پرت شه اون رو توی خودم غرق کنم
خودكشی ، تنها قتلی است كه قاتل و مقتولش يكی هستند
زندگی اونقدر هم جدی نیست باید شوخی ها رو جدی بگیریم
ويروسی بخاطر فراموش كردن پسورد قبرش ، در قبرستان اينترنتی ، سر در گم شد .
هر از گاهی توقفدر ایستگاه بین راه فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده ونگریستن به راه پیش رو.گاهی برای رسیدن باید نرفت
گاه ، آنقدر در اعماق انديشه فرو می روم كه هر چه دست و پا ميزنم مشكل به سطح آن برميگردم
پرواز را بخاطر بسپار پرنده می میرد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میثم جاویدفر در جمعه 12 مرداد1386 و ساعت
17:3 |